|
دلتنگی ها
|


مثل روز برایم روشن است... بگذار از تنهایی این روزهای بی تو بگویم کم کم دارم باور می کنم که بی تو باید زندگی کنم و طناب آرزوهایم را از بام آمدنت ببرم. تو رفتی و من شاعر شدم. چه اهمیتی دارد که شعرهای مرا نمی خواهی یا اصلا مرا نمی خواهی. تمام ترانه هایم فدای غرورت... دلم روشن است که یک وقت شاید روز شاید شب تواز میان بلور اشکهایم ظهور می کنی. دلم روشن است که دلت برای دلم تنگ می شود. می بینی چقدر دلم خوش است به خیالت! بگذار بگویم که هنوز از این دلبستگی ساده دل نبریدم. با اینکه مثل روز برایم روشن است که خیال روشن آمدنت را به تاریکی گور خواهم برد. فقط خواستم از تو بگویم برای آخرین بار تا نگویی که عشقم رنگ تکرار داشت..
خاطره تو برایم امید می سازد. امید عشق امید ماندن امید به اینکه فردایی هم هست. در راه مانده ام...صدای تو راه را برایم روشن می کند. اینکه می دانم در پایان راه نگاه درخشنده ات مرا یاری می کند. نوای دل نشینت جاده سبز فردا را به من نشان می دهد. جوانه امید در قلبم می روید... دیده ام برای خاطر جوانه می بارد... و روحم برای این عشق عروج می کند... و اما همان جوانه امید... جوانه امید در دلم می میرد...
باورکن نگاهم را التماس چشمهایم را دوست داشتن و معجزه عشق را. با هر نفس تو را تکرارمی کنم ای آشنای غریب لحظه هایم. کاش می شکستی سکوت صدایت را تا فریاد، طوفان عشق را در تو بیدار کند. مرا بخوان ناقوس خاک خورده قلبم را به صدادربیاور. دستهایم به سردی یک روز بارانی است. کجاست شکوه دوست داشتن تو؟ به انتظار غریبانه ام پایان بده.
دل نوشته های ساده ام غریبانه در نگاه تو می نشیند. دوستت دارم ساده مثل نوشته هایم. چگونه عشق را برای تو ترجمه کنم؟ من که دنیای کوچکم را به تو بخشیدم تا درتو گم شوم. دل نوشته های ساده ام کجا می تواند از آتش درونم حکایت کند؟ دلم برایت تنگ شده بیشترازهمیشه کاش این شب هجران را پایانی بود...
برایم مثل طلوعی نویدبخش یک روزخوش اما من غروبی پر از دلتنگی نشان یک شب پر از دلواپسی ، شب زنده داری و دست به دعا بردن برای دیدار دوباره توام...می دانم همراهی ام می کنی ،که تا امروز هیچکس طلوعی همراه با غروبی غمگین ندیده است... وحالا من مانده ام و امیدی محال که هرروز این دل را دیوانه ترمی کند...

امشب به قدر وسعت باران گریستم مثل توای بهارفراوان گریستم من مثل لحظه های پرازپیچ تاب تو ای التهاب مبهم طوفان گریستم باکوچ روح سبز نجابت ازایلمان برمرگ عشق وغربت ایمان گریستم ازفقرگروههای اساطیری زمین برسفره های بی خبر ازنان گریستم آن روزهم که برلب هابیل خون شکفت براولین جنایت انسان گریستم مثل غرورسبزوترک خورده بهار امشب به قدر وسعت باران گریستم
به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد. یاد روزهای رنگی مان بودی وقتی که رنگین کمان رنگ زیبایش را باخت... به چشمه خاطراتمان گریختی خشک و بی آب شد... به پرندگان جنگل عشقمان روی آوردی آوای غم سرودند... و همین که به من روی آوردی در آینه شکستم... اما حالا بگو با من چه کردی؟با قلب من با روح و حس من که اینگونه خاموشم...
کاش می فهمیدی مرا، کاش درک می کردی مرا، کاش چشمان ابری و بارانی مرا می دیدی، کاش به دل شکسته و زار و خسته ام رحم می کردی ، کاش اینچنین بی رحمانه بر دلم پا نمی گذاشتی ، کاش صدایم رامی شنیدی . کاش بودی ومی دیدی وقتی که دستان سرد من زمانی که به گرمی و محبت دستانت نیاز داشت را از بودن در کنارت محروم کردی ،چگونه سست شد. مگر من از تو چه خواستم؟دیگر به که میشوداعتمادکرد؟توسنگ بودی نه سنگ صبور. من چه خوش خیال بودم.نمیدانم طبیب این دل خسته و شکسته ام را کجا می توان یافت ؟ کیست که بتواند دستان یخ بسته و خسته ام را گرمی بخشد؟زمانیکه به وجودت نیازداشتم ترکم کردی.آسمان آبی من سیاه شد و پنجره قلبم دیگر رو به دیواربازاست.کاش صدای شکسته شدن غرورم را می شنیدی...
فرصت برای قهر نیست زندگی آنقدرکوتاه است که نمی توانم تبسمت را از یادببرم کسی چه می داندتا نگاهی دوباره شایدتمام رویاها ،لحظه هایم را ترک کرده باشند!

هنوز هم به رسم قدیم من مقصرم وتو هم در مقابل دیدگان من به جمع ملامت کنندگان من می پیوندی باز هم من گناهکارم وتو بی تقصیر حتی قلبم را هم که شکستی گفتی: یکی طلب من

این روزها بسیاری از رابطه ها مجازی شده! گویی ما جسارت دیدن حقیقت را از دست داده ایم! انسان امروز از رویارویی با حقیقت عشق می هراسد! مردی که هرروز روی کاغذهای رنگارنگ و یا در پناه گوشی تلفن عشقش را به همسرش ابرازمی کنداما حتی رنگ چشم همسرش را هم نمی داند!چرا که هر بار که کنار همسرش نشسته به جای دیدن چشمان او به تماشای صفحه حوادث روزنامه هامشغول شده غافل از اینکه عظیم ترین حادثه کاینات در کنار اوست!ما فقط از عشق حرف می زنیم!اما حرفی عاشقانه نمی زنیم!چرا که هنوز عشق را تجربه نکرده ایم.بسیاری از مدعیان عشق ورزی در سرزمین من هنوز ظرفیت دیدار عشق را برای لحظه ای هم ندارندو ایشان تمامی نیازهایشان را عشق تفسیر کرده اند.کاش کسی عشق واقعی را معنا می کرد .کاش هنوز قلبی برای دیگری می تپید.کاش یک نفر جرات عاشق شدن را پیدا می کردتا در این دنیای آدمهای سنگی نفس کشیدن راحت می شدوآنگاه آرزو می کردم که روزی عشق برای من هم معنا شود...
چشمهای عروسکم خیس شده انگار دوباره گریه کرده عینک کاغذی اش را باد ربوده ای باد چشمهایم مال تو اما برگردان عینک کاغذی عروسکم را
عشق مثل آبه،میتونی توی دستات قایمش کنی ولی وقتی دستاتو باز می کنی می بینی همش ریخته و دستات فقط پر از خاطره است
دستت را به من بده تا با هم به آسمانها برویم قلبت را بگشای تا در آن جای بگیرم چشمانت را باز کن تا در آنجا برای همیشه بمانم که هر زمان خود را در آیینه می بینی مرا در چشمانت ببینی. دلم میخواهدباتوبه پروازدرآیم به جایی برویم که نامش بهشت است و باز به پرواز خود ادامه دهیم.
وقتی در دل این ثانیه های کسل کننده تنهاتر از همیشه ام دلم می گیرد. احساس می کنم مثل همیشه من مقصرم. ای کاش می شد که دو پای غمهایم بی رنگ شود و چشمانم تاریکی ام را تسکین بخشد. اینجا همه چیز بوی تکرار می دهد. می خواهم نباشم اما نمی شود! بگو باز کجا اشتباه کردم؟!
بازیگران سرنوشت به دنبال تو می آیند میان آهن پاره هاچتر به دست، امامن اندوهم رابا پاییزقسمت میکنم وبی تو برای رویاهایم غریبانه خواهم سرود
شاید یک روز ابرهای تیره آسمان دلم دیگر نبارد. شاید یک روز خورشید مهرم طلوع کند و دیگر غروب نکند! شاید یک روز صبح دنیای رویاهام رنگ بگیرد، برای کاکتوس از لطافت عشق بگویم و برای آدمهای غریب ازآشنایی ، شاید...